تبليغاتX
رفیق روز تنهایی
سلام بچه ها.این نصیحت برادران را از من بپذیرید.با همه عینه خودشون برخورد کنید حتی اگه خیلی دوستشون دارید چون خوبی و خوبها از یاد میرن ولی بدی و آدمای بد همیشه تو یاده همه هستن.اگه به تاریخم نگاه کنید همینه همه از چنگیز خان مغول میگن و اونو میشناسن ولی کمتر کسی هست باقر خان بشناسه چه برسه به اینکه بخوان دربارش حرف بزنن پس این بدی که موندگاره.راستی این آخرین مطلب من بود.

امیدوارو سال خوبی داشته باشید.خداحافظ

+ نوشته شده توسط محمد در 86/12/28 و ساعت 10:39 |
 

سلام صیاد؛ای یکی یکدانه سرو گلستان دلدادگی؛تولدت مبارک.

بزرگ شدی قهرمان! تو بزرگ شدی و من کوچک ؛دارم پا به پای شمع تولدت قطره قطره آب می شوم ؛ منت سر تقویمهایمان گذاشتی ؛ بهار را خجالت دادی؛اردیبهشت را سر افزار کردی؛آن عدد را تا ابد شرمنده خودت کردی و بقیه سیصد و شصت و چهار روز سال را اگر کبیسه نباشد حسرت به دل یک رویداد نقره ای گذاشتی ؛زیبا اینجا به احترام تولد تو یک شمعدانی و یک شمعدان خالی و یک شمع جدا جدا در حال سوختنن؛دل من را که نگو اگر می خواستی به حسابش بیاوری که همان اول این کار را می کردی ؛زیبا!من این آرزو را یک گوشه دنج دلم پنهان کردم که بیست و چهار روز تولد زمستانی خودم به آن عدد رمز تولد بهاری تو را مثل سبزه هایی که روز سیزده به هم گره می زنند به هم گره بزنم و با هم جشن بگیریم؛آن رویا ها مرد ای زیبا....

داور تقدیر همه گلهای تو را قبول کرد و تنها گل دقیقه نود مرا افساید اعلام کرد.زیبا! من تمام شکوفه هایی راکه پیش از تولد تو رو روییدند تنبیه می کنم ؛ زیبا در خیالم جمع زدم و نذر کردم اگر دوستان خوبی برای هم شدیم چهل دل شکسته را بند بزنم اما انگار نشد ؛ شاید چون در آن صورت چهل هزار دل از شدت نرسیدن به تو می شکست که پیش چهل دلی که نذر کرده بودم به دست بیاورم هیچ بود .زیبا! هر چه کردم به جای کیک تولد رشته عشقم را از تو ئی که حتی دلت نمی خواهد شعر هایم را بخوانی ببرم نشد.....

ای کاش هیچ وقت بهار دوستی ما به زمستان بی وفایی تبدیل نشود و دوریمان همانند پاییز اشک نریزد

(اینو برا تولد عزیز تر از خواهرم گذاشتم ولی چون اون روز نیستم مجبور شدم زودتر رو وب بذارم عزیزم تولدت مبارک)

+ نوشته شده توسط محمد در 86/11/18 و ساعت 19:21 |
 

 

 

کاش میدانستم درآن سوی نگاهت چه رازی نهفته است

کاش میتوانستم بی پروا راز نهفته در سکوت را برایت

آشکار کنم وآواز تنهاییم را به گوش تمام رهگذران تقدیر برسانم .

کاش میدانستی که در نبود تو چگونه به آغوش سرد اندوه پناه بردم .

فقط برای یکبار قدم در گلستان خیالم بگذار رخصتی ده تا بر تنهایی خویش خط بطلان بکشم و بگذار با تو فراموش کنم:

                              تهاجم اندوه را

+ نوشته شده توسط محمد در 86/11/10 و ساعت 10:43 |

 

زمان می گذرد

 

شبها به صبح می رسند

 

 موجهای خشمگین آرام می گیرند.

 

عذاب های چندین ساله به آرامش تبدیل می شوند.اما اما.......................

 

من هنوز مانده ام

 

در حسرت دیدارت .هنوز روی همچو ماهت را نبوسیده ام.           

 

هنوز نگاههایت را حس نکرده ام نگا ههای مظلومی که می گوید

                                                  دوستت دارم

ای کاش می فهمیدم که چقدر دوستم داری.ای کاش بتوانم دوست داشتن هایت

 

را پاسخ دهم.کاش می شد قاصد کها اشکهایم را برایت بیا ورند شاید این

 

گونه می توانستم به تو بگویم منم دوستت دارم.

 

به تو می گفتم که تو نباشی منم نیستم.می گفتم که من با تو هستم وبی تو

 نیستم.

+ نوشته شده توسط محمد در 86/09/03 و ساعت 12:6 |

راحت شدم

راحت شدم براي چند روز يا حداقل براي چند ساعتم كه شده راحت شدم

چه حسي داره وقتي ادم خودشو خالي ميكنه, تو اون لحظه مي خواد اندازه تمام بد بختيياش و تمام غصه هاش گريه كنه

اما انقدر دردش زياده كه نفس كم مياره گريش تبديل به هق هق ميشه ديگه نميتونه يك كلمه حرف بزنه همون كه گريشو ادامه بده خيليه

اره اين لحظه رو تجربه كردم ديگه نمي تونستم تحمل كنم انقدر بزرگ شده بود كه دلم گنجايششو نداشت داشتم نابود ميشدم چه بغضي بود تاحالا اينجور نشده بودم

 تو اون لحظه فقط يكيو مي خواستم كه گوش كنه, اخه مگه ميشه پشت كامپيوتر يكي بياد واسه من همدردي كنه

اره يكيو مي خواستم كه برم تو بغلش فقط گريه كنم يكيو مي خواستم كه فقط گوش كنه بفهمه تو اين دلم چي ميگذره خدايش نميتونستم تنهايي تحملش كنم مجبور شدم وگرنه هيچ وقت به كسي چيزي نمي گفتم

تازه دارم مي فهمم كه واقعآ خدا هر كاري بخواد مي تونه انجام بده قبلآهم ميدونستم ولي پيش خودم مي گفتم كه بعضي چيزا واقعآ دسته خودمون هست خيلي از كاراي روز مره و خيلي از تصميم گيري ها خيلي از جيزهايي كه تو بچگي مي ديدم يكي نميتونه اين كارو بكنه بهش ميخنديدم مي گفتم كه اين ديگه دسته خودته ميتوني ولي الان به سر خودم اومده

اره فكر مي كنم وقتي شنيد پيش خودش هزار بار خنديدو گفت اخه اين چيزيه كه هر كي از پسش بر مياد شايدم اين فكرو نكرد شايد فهميده بود كه اون بغضي كه تو گلوم هست به اين راحتي يا به وجود نيومده بود شايد با اون گريه اي كه من ميكردم فهميده بود براي اينكه كار به اینجا نرسه چقد تلاش كردم ولي نشد

تازه فهميده بود كه اين ظاهرم خيلي با درونم تفاوت پيدا كرده

تازه فهميد كه روزاي من خيلي بلندتر از روزاي اون شده و اين رنجي كه تو اين چند مدت كشيدم كل عمرش نكشيده بود

فكر كنم اون روز هزار بار خدارو شكر كرد كه مثه من نيست كاشكي منم حسه اونو داشتم

ولي نه من لياقتشو ندارم من خيلي ضعيفم اينو تازه فهميدم

خدايا تو كه ميدونستي من نميتونم چرا منو تو اين وضعيت گذاشتي

اخه چيو ميخواي ثابت كني

خدايا ,     نميتونم          باچه زبوني بگم           كم اوردم

 

+ نوشته شده توسط محمد در 86/07/16 و ساعت 22:34 |
 

حالم از همه آدما به هم مي خوره

از اينهمه دوروئي از اينهمه بي عدالتي از اينهمه دروغ ديگه از همه بدم اومده حتي نزديكترين دوستام

خسته شدم از اينكه مي بينم آدمايي كه اونارو دوست خودم مي دونم و كلي روشون حساب باز مي كنم هنوز چند مدت از آشنائيمون نگذشته بديهاشون بهم رو مي شه تو چشمهاي من نگاه مي كننو بهم دروغ مي گن از اينكه اينقدر راحت از اعتماد آدم سو استفاده مي كنن اينقدر راحت احساسات آدمو به بازي مي گيرن

خسته شدم از اينكه مي بينم آدما اينقدر خودخواهن آخه چرا فكر مي كنن واسه رسيدن به منفعت خودشون بايد دست به هركثافت كاري بزنن چرا وقتي دارن به يه چيزي مي رسن حتي يه لحظه به ديگران فكر نمي كنن يه لحظه به اين فكر نمي كنن كه به سر ديگران چي مياد اصلا براشون مهم نيس كه ديگرانم براي خودشون عالمي دارن حتي فكر اينو نمي كنن كه دنيايي كه براي خودشون ساختن و كسي رو توش راه نمي دن مي تونه براي همه وجود داشته باشه با اينكه مي دونن عاقبت همه ي آدما كجاست به همين راحتي انسانيت رو زير پا مي ذارن

انسانيت؟!! نمي دونم اولين بار كي اين كلمه رو به عنوان يه صفت نيكو بكار برد ولي فكر مي كنم يا خيلي خوش خيال بود يا واقعا تودنيايي نبود كه من الان توش زندگي مي كنم

دنيايي كه حتي بهم اين اجازه رو نمي ده به انسان هايي كه فكر مي كنم نزديكترين كسام هستن اعتماد كنم انقدر تناقض و دورويي توشون ديدم كه ديگه جرات اين كارو ندارم

حالم از همه دوستام به هم مي خوره از اينكه مستحق اونقدرارزشي نيستن كه براشون قائلم

امشب دوست دارم بگم كه از همتون متنفرم مي خوام فرياد بزنم

شايد

شايد اينطوري براي يكبارم كه شده فقط به خودم فكر كرده باشم

+ نوشته شده توسط محمد در 86/07/11 و ساعت 15:40 |
عاشقت خواهم ماند بي آنکه بداني دوستت خواهم داشت

بي آنکه بگويم.. درد دل خواهم گفت بي هيچ گماني گوش خواهم داد

بي هيچ سخني در آغوشت خواهم گريست

 بي آنکه حس کني در تو ذوب خواهم شد

بي هيچ حراراتي اينگونه شايد احساسم نميرد

+ نوشته شده توسط محمد در 86/07/07 و ساعت 10:26 |

زنده گي را از نخست براي من بد ترجمه كردند زنده گي را يكي مرگ تدريجي نام نهاد يكي بد بختي مطلق معني كرد يكي درد درمان ناپذيرش خواند و سر انجام يكي رسيد و گفت زنده گي به تنهايي ناقص است تا *عشق* نباشد زنده گي تفسير نمي شود

بیشتر فکر می کنم می فهمم چیزی تو این دنیا نیست که لایق تو باشه تو این همه کلمه من برای گفتن حرف دلم کلمه کم می آرم ولی اگه می خواهی بدونی چقدر دوست دارم برو زیر بارون و قطره های بارون و بگیر اونایی رو که می تونی بگیری تو منو دوست داری و اونایی رو که نمی تونی بگیری من تو را دوست دارم

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن .

براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش

 به کسی عشق بورز که لایق عشق باشه نه تشنه ی عشق ، چرا که تشنه ی عشق روزی سیراب می شود....

+ نوشته شده توسط محمد در 86/05/22 و ساعت 17:27 |
نامه

به نام سرفصل همه نامه ها چه آنهایی که نوشته شدند وچه آنهایی که سپید ماندند تا کاغذ سیاه نشوند

 

یک سلام پر رنگ و چندین نقطه چین .... به علامت جوابهایی که هرگز ندادی ویک دقیق سکوت !به احترام تمام لحظه هایی که در انتظار پاسخ تو مردند.فرض که دلت نخواست !به فرض که حوصله ات نیامد! به فرض که لایقش نبودم! فرض که دوستم نداری!نه خودم نه نامه هایم!!! این خودش قانع کننده ترین دلیل دنیاست.بی دلیلی هم خودش کلی دلیل است.لا اقل می گفتی(این هم که جوابی ننویسند جوابی است) دریغ از همین حرف چه می شود کرد تویی وعزیز کرده این دل رسوای سر گردان خودم؛ چه کارش کنم جواب هم ندهی بهانه ات را میگیرد بگذریم .....

حوالی همین روز های پژمرده نیامدنت انگار کسی از آسمان به من گفت شاید این عزیز کرده دلت شعر به دل مخملی اش نمی نشیند! حق بعد از تو با اوست این بار دیگرشعر نمی نویم نامه هایم را برایت می نویسم که در تنهایی پاییزی ام برای خودم نوشتم وبرای تو پاره کردم .حقیقتش فکر می کردم اگر می خواست از این زبان خوشت بیاید حرفهای عادی خودم را هم امتحانش کنم.راستی به دل نگیر بین نامه هایی که پاره کردم اسم تو همیشه با چند کلام قبل و بعدش سالم و دست نخورده ماند و حالا هم از روی همان اسم خودت نامه هایی تکه تکه شده را کنار هم چیدم و برایت نوشتم این بار هم اگر به دلت ننشست فکر دیگری می کنم .خدا را چه دیدی شاید پسندیدی خوب دیگر وفت چشمهای رو شن نازت را زیاد گرفتم بگو به روشنی خودشان کدری لهجه این مجنون آواره را ببخشند. ممنون که همیشه نا خواسته کمکم می کنی چه خودت ؛چه اسم قشنگت؛چه سفرت؛چه نیامدنت واین بار خم بی جوابیت که کانون از هم پاشیده نامه های پاره پاره ام را به هم پیوند زد ؛این نامه هم داره به پایان می رسه و ما از هم دور مانده ایم و نامه ام را با یک شعر به پایان می رسانم:

کی گفته پاییز اونه که باد برگا رو می ریزه ****** واسه کسی که عاشقه تموم سال پاییزه

 

+ نوشته شده توسط محمد در 86/05/22 و ساعت 17:27 |
لحظه های انتظار

رفتی و رفتنت در خاطرم هست تنهاییم ، نه گفتنت در خاطرم هست چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت را ازت دزدیده و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داده زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه ونفرت بشی حس بکنی هنوزم دوستش داری چقدر سخته دلت بخواد سرت رو به دیوار تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت خورد نشه چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ جز سلام نتونی بهش بگی چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاموميشنوي بدون دلم تنگه برات تا کي عاشق باشم و از عشقم دور ؟ تا کي اسير تنهايي هايم باشم و از يارم دور .....؟

 تا کي بايد به خاطر دوري تو اشک بريزم و حسرت آن دستهاي گرمت را بکشم...؟ تا کي بايد از خداي خويش التماس کنم تا تو را به من برساند ، نزديک و نزديک تر کند تا بتوانم تو را در آغوش بگيرم؟...

تا کي بايد صداي غم انگيز آواز مرغ عشق را بشنوم و دلم برايت تنگ شود؟ تا کي بايد غروب پر درد عاشقي را ببينم و دلم بگيرد!تا کي بايد تنهايي به خورشيدي که آرام آرام به پشت کوه ها مي رود را نگاه کنم وتا کي بايد لحظه ها و ثانيه ها را يکي يکي بشمارم تا لحظه ديدار با تو فرا رسد؟ خسته ام....

يک خسته دل شکسته عاشق بي سر پناه عاشقم!يک عاشق ديوانه سر به هوا تا کي بايد کنج اتاق خلوت دلم بنشينم و با قلم و کاغذ درد دل کنم ?تا کي بايد دلم را به فرداها خوش کنم و پيش خود بگويم آري فردا وقت رسيدن است !تا کي بايد در سرزمين عاشقانه سر به زير باشم و چشمهاي خيسم را از ديگران پنهان کنم؟ تا کي بايد بگويم که عاشقم ، ولي يک عاشق تنهاعاشقي  معشوقش در کنارش نيست!تا کي بايد به انتظارت زير باران بنشينم و همراه با آسمان بنالم و ببارم و تا کي بايد با دستهاي خالي ، با آغوش سرد ،با دلي خالي از آرزو و اميد ، با چشماني خيس و شاکي زندگي کنم؟ آري تا کي بايد تنها صداي مهربان تو را بشنوم.

+ نوشته شده توسط محمد در 86/05/22 و ساعت 17:26 |


Powered By
BLOGFA.COM



Javascripts